من جدید
اینک بعد سالها برگشتم وبلاگم و تصمیم گرفتم وبلاگ نویسی رو ادامه بدم دلیلش اینه ک ب شدت آدم تایپی هسم،دوس دارم همه چیو بنویسم ولی خب خیلی وقته کسی تو زندگیم نیست ک بخام براش بنویسمدوستا و‌رفیقامو محدود کردم درواقع دوستیامو محدود کردم و تمرکز کردم رو خودم،رو آیندم،امسال ینی تو این دوسه ماهی ک گذشت موف...
شبای مضخرف
این شبا بخاطز ساعت داروهام همش بیدارم تاصبینی خواب و بیدار،ی هفتس درست نخابیدم این دوسه شب اخیرم ک خارش بخیه وپانسمانمم اضافه شدنوهمه اینا باعث میشن بیکاروبی حوصله بشمامشب رفتم پستای قدیمی وبموخوندمچقد احمقانه دوسش داشتم،چقدربچگانه باورش داشتمآدمی ک مدعی بود جونشو برام میداد،بااینک میدونه تو چ‌وضعیت...
اتمام استرس
امروز اسپیلنت بینیمو برداشتم،بخیه هامم کشیدمازقبل بهتروجم وجورتره ولی اونقدی ک دلم میخاس قوس نداشت درستع هنو ی هفته گذشته وجانیفتاده ولی دیگ قوسش ک تغییرنمیکنه☹️ب هرحال نباید اونقد استرس میکشیدم،ارزششو نداشتخداروشکرخوب پیش رف تاقبل رفتن تامرز سکته پیش رفته بودماهمش نگران بودم چیزی اوکی نباشه ولی خوب...
خاطرات
وسط اینهمه عروسکی ک من دارم،دلا امشب گیرداده بود ب اون عروسک صورتیه،همونی ک اولین هدیه ات بود فک کنم توماه اول رابطمون...وقتی دادش بغلم یهو همه خاطراتش آوارشد روسرم... یادته عکسشو گذاشته بودی پروفایلت پرسیدم چیه این گفتی براتوگرفتمش،فرداش تودانشگاهمه بچه ها مسخرت میکردن ک عکس ی عروسک صورتی گذاشتی رو...
ب وقت۳۰آبان۱۴۰۳
هفت سال گذشت ازاینک هفت سال پیش توچنین روزی بت گفتم دوستت دارم پشیمون نیستم.. هفت سال باتموم اتفاقای خوب و بدش گذشت تا من و تو کنارهم قدبکشیم و بزرگ بشیم و بشیم آدمای امروز هرچند این دوتاآدم بزرگ الان دیگ سلیقه هم نیستن ولی خب کلی روزوخاطره کنارهم داشتیم ک باعث میشه هروقت اسمت میاد،حس بدی ازت نگیرم ...
روزای سخت سوگواری
الان تقریبا 4-5 روزه ک تو فکرشم همش تو فکرشم ن اینک بخام برگرده من واقن ازش دل بریدم ولی ناراحتمو ب معنای واقعی کلمه دل تنگ دوشبه دارم خواب میبینم برگشته ولی خب امشب تصمبم گرفتم برم سراغ لیستم،دکترگف ی لیست بنویسم ازکارایی ک باعث شد ازش جدابشمی لیست طولانی و بلند شد ولی خب طبیعیه از لای شش سال و شش ...
بی حسی
نمیدونم این حال بدیا کی قراره تموم شه نمیدونم تا کجاادامه دارن من دیگ ب مو بندم برای ادامه زندگی برای دووم اوردن هیچی عمیقاخوشحالم نمیکنه یوسف منطقی ترین و بهترین وقشنگترین گزینس برای ادامه زندگیم ورژن پسرونه خودمه یجورایی انگار خودمه اما حسی ک دوماه اول بس داشتم رو ندارم یه بی حسیه ک نمیدونم بخاطر ...
درد من حصار برکه نیست!!بلکه  زیستن باماهیانی است که  حتی فکر دریا هم به سرشان نزده
راه جدید
یک هفتع از ثبتنامم تو کلاس طراحی لباس گذشت و تازع میفهمم چقدرتوطراحی استعداد داشتم گرچه رشتع دانشگاهیمم (ینی معماری)چندان بی ارتباط نیس با طراحی اما خب الان ک تو مقطع کارشناسیم بیشتر سیستمی کارمیکنیم تا دستی ولی خوشحالم ک وسط دپرس شدنای تابستونیم مس
اخلاقای بدِ من...
این روزاخیلی کمتر طراحی میکنم هنوزتکلیف چن تا از درسام مشخص نیس دوتاش ک امتحانش معلوم نیس،یکیش استاد نداره یکیش استادش قراره از هرشنبه ای ک معلوم نیس کی بیاد درسشو شرو کنه خلاصه یه وضعیتیه اصلا این کروناهم امسال اینجوری زندگیمونو بهم ریخت امشب داداش
روزهای سخت
تمام شد درواپسین روزهایی که چشم هایم چیزی جز اشک نمیدیدند در روزهایی که تمام سهمم از زندگی دعا و آه و گریه برای بهبودی احوال زندگیمان بود،او نیز برایم تمام شد درست میان اینهمه سیه بختی ،من ازهمیشه تنها ترشدم... این تنهایی نه تقدیر من است نه خواسته ا
اولین دلتنگی۱۴۰۰
حتی اگ ۲۴ساعتم پیشت باشم،بازموق رفتن دلتنگتم امروز اولین روز۱۴۰۰ک تنهامیشم تامیام عادت کنم ب اینک کمترباشی،میای تامیام ب بودنت عادت کنم،میری الان اصن یادم نیس قبل این ی هفته چجوری زندگی میکردم و وقت میگذروندم دارم ب پهنای صورت اشک میریزم اماباید تمومش کنم ولی باید قوی شم باید پاشم و برای زندگیمون تل...
تولد18سالگی
یازدع روز پیش تولدم بود... سال قشنگی بود هم شیرین هم تلخ فروردینیا ذاتا مهربونندست خودشونم نیستما کلا خاصیمهمه ی ماها در زندگیمان روز های تیره و تاریک را پشت سر گذاشته ایم،حتی شاید همین حالاهمخیلی هایمان دچارِ همین روز های تاریک باشیم! روزهایی که خو
تسلیم نمیشوم
تسلیم نخواهم شد!زندگی می کنم ... برای رویاهایی که منتظرند به دست من واقعی شوند ... من فرصتی برای بودن دارم، پس ساکت نمی نشینم ....!!! می گذارم همه بدانند که من با تمام توانایی ها و کاستی ها، شاهکار زندگی خود هستم ؛ کافیست لحظات گذشته را رها کنم و ب
دنیای رنگیِِ من
عادت کرده ایم آنقدر که یادمان رفته است شب مثل سیاهی موهایمان ناگهان می پرد و یک روز آنقدر صبح می شود که برای بیدار شدن دیر است... امروز با وجووود استرس زیاد امتحانا کلی به اتاق و وسایلم سروسامون دادم واای خدا ...امتحانا....ماه رمضون.... خیلیییی
انسان بودن...
هر چه انسان تر باشیم زخمها عمیق تر خواهند بود ؛ هر چه بیشتر دوست بداریم بیشتر غصه خواهیم داشت ؛ بیشتر فراق خواهیم کشید ، و تنهائی هایمان بیشتر خواهد شد ..شادی ها لحظه ای و گذرا هستند ، شاید خاطرات بعضی از آنها تا ابد در یاد بماند ، اما رنجها داستانش
ماه رمضون....حس عجیب
خدایِ بزرگی که با چشمهایِ قشنگت, همه یِ روزهایِ مرا نگاه میکنی, با من میخندی و با من گریه میکنی, این روزها کمی بیشتر از همه یِ سالها حواست به من باشد, این روزها عجیب میخواهم آخرِ شبها که همه یِ اهالیِ خانه مان خواب هستند.... توکه پا, توکه پا و
روزت مبارک لبخند خدا(دست نوشته)
من یک دخترم!!!دختری که در هیچ جایی از تاریخ سرزمینش از زنده به گورشدنش نشانی نیست ولی امروز جاهلانی جاهل تر از اعراب بادیه نشین ، دنیایش را طوری ساخته اند که آرزوهایش را زنده به گور میکند... و من صدای رسای دخترانی هستم که پشت دیوار بلند عفت و حیا
کمی مــن
همیشه نگران حرف مردم نبودم که چ حرفی بزنم چ حرفی نزنم کجا برم کجا نرم با کی بگردم دورو بر کی نباشم همیشه نقش اول زندگیم خودم بودم چه درست چه اشتباه اره خب ی جاهایی اشتبا کردم ولی خب مهم این بود که خودمم اورجینال برام مهم نی که پشت سرم چی میگن چون مردم در دوحالت پشت سرت حرف میزنن یا کع میخان بت برسن ...
سردرگم
حــســ خـیـلــیــــ بـدیهــ کهــ ندونــیـ دلتــ چشهـــ خیـلی چیزا هس که دوس داری بگی ولی نمیتونی... خیلی چیزا هس که میخام بنویسم ولی نمیشه... سخته ندونی چته... سردرگمم ... شاید بنویسم که ته فکرای الانم چی شد... هییعییییی ✘اونـیــ کهــ حـضورشــ بتـ